حسن حسن زاده آملى

105

هزار و يك كلمه (فارسى)

فلكلّ من تلك الجواهر مقام معلوم ، بخلاف النفس الإنسانية ، و لهذا حكمنا بتطوّرها في الأطوار ؛ إذ ليس تصرّفها في البدن كتصرّف المفارقات في الأجسام ، لأنّها بذاتها مباشرة للتحريك الجزئي على سبيل الانفعال و الاستكمال لا على وجه الإفاضة و الإبداع . ( اسفار ، ط 1 ، كتاب النفس ، باب 7 ، فصل 3 ، ج 4 ، ص 84 ) . تبصره : اگر تفوّه شود كه روح يعنى نفس ناطقهء انسان ، محصول حركت جوهرى بدن است ، در حقيقت بدين معنى است كه بدن « معدّ » است نه علت ايجادى آن ؛ و در حقيقت ماده تقدّم إعدادي بر نفس دارد نه تقدّم علّي ، فافهم . شيخ اجل سعدى در اين موضوع بسيار نيكو گفته است : ز ابر افكند قطره‌اى سويم * ز صلب آورد نطفه‌اى در شكم از آن قطره لؤلؤ لالا كند * وز اين صورتى سرو بالا كند دهد نطفه را صورتى چون پرى * كه كرده است بر آب صورتگرى تبصره : هر موجود ازلى ابدى است ، اما هر موجود ابدى ازلى نيست ؛ چنان كه نفس به حسب گوهر ذاتش موجود ابدى مىگردد ولى ازلى نيست اگر چه منشى و مبدع او كه مخرج او از نقص به كمال است ازلى است . اگر گوئى به قاعده حكمى « كلّ ما ثبت قدمه امتنع عدمه » ، پس « كلّ ما ثبت حدوثه ثبت زواله » ؛ زيرا كه اين قاعده دومى در حكم عكس نقيض قاعده نخستين است ، و در نظر شامخ حكمت متعاليه نفس جسمانية الحدوث است - يعنى در به دو تكوين مولود عالم طبيعت و صورتى از صور طبيعيّه منطبعه در مادّه است - پس به حكم قاعده دوم نبايد نفس ابدى باشد . در پاسخ آن گوييم كه بين حقيقت نفس به حسب گوهر ذاتش ، و بين وصف عنوانى نفس بودنش بايد فرق گذاشت ، لذا در عبارت بالا گفته‌ايم كه « نفس به حسب گوهر ذاتش موجود ابدى مىگردد » هر چند عنوان نفسيتش كه تدبير بدن طبيعى باشد زايل مىشود . فتبصّر . محض آگاهى معروض مىدارد كه عين نهم و شرح آن از كتاب ما سرح العيون فى شرح العيون در تكوّن جوهر نفس به حدوث جسمانى بودن آن ، و ردّ پندار به